X
تبلیغات
معجزه پنهان

معجزه پنهان

من در قلب خدا هستم.

من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است
کوه اگر پا داشت تا حالا از اینجا رفته بود!
!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 22:2  توسط سرشار  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 20:15  توسط سرشار  | 

بازم چشمام.....دیگه نمیدونم باید چیکارشون کنم

نمیتونم جلوی فریادشون رو بگیرم...دارن آبروم  رو میبرند

در عجبم که این چشمها برای تو هیچ حرفی نداشت؟

شایدم تو گوشی برای شنیدن نداشتی.........

سربه زیرترینم این روزها......چه جاذبه ای دارند  این سنگ فرشهای خیس شهر که نگاهم را از همه دزدیده اند


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 11:33  توسط سرشار  | 

گفت چشمات حرف واسه گفتن دارند...اونقدر پای حرف چشمام نَشَستی که لبریز شد، تا جایی که غریبه فهمید، تو اما...

باور کن دیگه حتی خودم هم از نگاه کردن به چشمام توی آینه میترسم...از نگاه کردن مستقیم تو چشم آدما میترسم...میترسم از اینکه حرفامو همه بفهمن...تو اما...

* این روزها مدام از خودم یه سوال دارم: آخر قصه ی من کجاست؟

** گفتی بارون که میاد دعای آدما ریجکت نمیشه،...من اما چند ساله که زیر بارون پُر شدم از دعاهای ریجکت شده!

*** دیگه به هیچ حسی اعتماد ندارم فعلاًِ

**** نگران من نباش، هنوزم مشتاق بارونم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 21:19  توسط سرشار  | 

من نگران تنهایی خودم نیستم........
من نگران حجم سنگین این همه خاطره ام.........
من نگران بودن بدون عشق........
دلواپس محو شدن لبخند تو...............
و شکستن سکوت بی انتهای خودم هستم.....


بعد نوشت: شُد دو سال،عمر این وبلاگ عمر دوری ماست.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 14:24  توسط سرشار  | 

درد دارم

   دردی نگفتنی...

  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 21:38  توسط سرشار  | 

جایِ تو رو با هیچ چیز پُر نمیشه کرد،

موقتاً هم نمیشه پوشوند...جای تو یه حفره ی بزرگ و عمیق ِ که از هر طرف بهش نگاه کنی فقط اندازه ی حضور ِ تو ِ.

جایِ تو مالِ تو ِ...با هیچ پوشالی پُر نمیشه،

حتی بخیه هم نمیشه...بیا خودت این حفره ی بزرگی رو که درست کردی پُر کن.

                                                                                             عصر یه روز پاییزیِ دلگیر

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 14:59  توسط سرشار  | 

روزت مبارک...با توام کودک درون من...تو که این روزها معصومانه گریه هاتو فرو میدی و لبخند میزنی

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 21:36  توسط سرشار  | 


یه کم فرصت و استراحت میخوام                 یه شب خواب شیرین و راحت میخوام

میخوام بچه شم باز تو این سن و سال          یه مدت جدا شم از این حس و حال

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 18:58  توسط سرشار  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 22:45  توسط سرشار  | 

مطالب قدیمی‌تر