نمیتونم جلوی فریادشون رو بگیرم...دارن آبروم رو میبرند
در عجبم که این چشمها برای تو هیچ حرفی نداشت؟
شایدم تو گوشی برای شنیدن نداشتی.........
سربه زیرترینم این روزها......چه جاذبه ای دارند این سنگ فرشهای خیس شهر که نگاهم را از همه دزدیده اند
باور کن دیگه حتی خودم هم از نگاه کردن به چشمام توی آینه میترسم...از نگاه کردن مستقیم تو چشم آدما میترسم...میترسم از اینکه حرفامو همه بفهمن...تو اما...
* این روزها مدام از خودم یه سوال دارم: آخر قصه ی من کجاست؟
** گفتی بارون که میاد دعای آدما ریجکت نمیشه،...من اما چند ساله که زیر بارون پُر شدم از دعاهای ریجکت شده!
*** دیگه به هیچ حسی اعتماد ندارم فعلاًِ
**** نگران من نباش، هنوزم مشتاق بارونم
من نگران تنهایی خودم نیستم........
من نگران حجم سنگین این همه خاطره ام.........
من نگران بودن بدون عشق........
دلواپس محو شدن لبخند تو...............
و شکستن سکوت بی انتهای خودم هستم.....
بعد نوشت: شُد دو سال،عمر این وبلاگ عمر دوری ماست.
موقتاً هم نمیشه پوشوند...جای تو یه حفره ی بزرگ و عمیق ِ که از هر طرف بهش نگاه کنی فقط اندازه ی حضور ِ تو ِ.
جایِ تو مالِ تو ِ...با هیچ پوشالی پُر نمیشه،
حتی بخیه هم نمیشه...بیا خودت این حفره ی بزرگی رو که درست کردی پُر کن.
عصر یه روز پاییزیِ دلگیر
دوستت دارم
یه کم فرصت و استراحت میخوام یه شب خواب شیرین و راحت میخوام
میخوام بچه شم باز تو این سن و سال یه مدت جدا شم از این حس و حال